|
بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي مهربان بود ، نجيب ، ازش راضيم – خيلي پسر خوبي
بود – اينها كلمات و جملاتي كه از زبان چندين پدر
و مادر شهيد شنيديم و امشب دوباره خونه ي پدر
شهيدي ديگر ، انگار حكايت همه شهداي از خوب بودنش
از زبان پدر و مادر شروع مي شود و شهید محمد علی
دهقانی هم یکی از دیگر خوبان؛
مادر شهيد : روزي كه جنگ شروع شد ديگه فكر و دلش
از درس بيرون رفت همون سال چند تا تجديد شد
پدر شهيد:
روزي كه مي خواست بره جبهه كشيدمش كنار گفتم بابا
جبهه رفتن همه چيز داره فكرات كردي نگام كرد گفت
بابا من پا اسير شدن ، زخمي شدن ، شهيد شدنش
وايسادم ، ديگر هيچي نگفتم بدرقه اش كردم – رفت
...
مادر :
وقتي مي خواست بره با هم روبوسي كرديم از چشم هاش
اشك مي ريخت تو رفتن چند بار برگشت نگام كرد 18
روز گذشت 2 شب خواب مي ديدم دلم تو دل نبود پشت
دارقالي بودم كه زنگ خونه زدن چند
تا همسايه ها بودن چشمهاشون قرمز بود گريه
كرده كرده بودن – همين كه ديدمشون فهميدم علي شهيد
شده
هر موقع از سركار مي اومد خونه براش چايي مي ريختم
اول چايي مي برد براي باباش در مغازه بعد مي اومد
چايي مي خورد روز عيد مرتضي علي هم دنيا اومد روز
عيد مرتضي علي روضه اش بود خونمون
تركش از بدنش درآورده بودن با خودش آورده بود داده
بود به عمه اش گفته بود عمه اين رو نگه دار خيلي
قيمتي صدام خيلي پول براش داده عمه اش باورش شده
بود خيلي اهل شوخي بود.
پدر :
روزي كه آوردنش رفتم ديدمش دلم پرغم شد يه قسمت از
دست و بدنش نبود – تو تشييع جنازه خودم آروم مي
كردم كه جلو مردم بي تابي نكنم – شب
تو روضه هر موقع روضه ي علي اكبر مي خوندن
مثل مار گزیده ها به خودم مي پيچيدم – هيچ طوري
نمي تونستم خودم آروم كنم ياد بدن زخمي و خون
آلودش بي تابم مي كرد چند روز گذشت تا به خوابم
اومد بهم گفت بابا چراغصه مي خوري بدنم الان سالم
و .. بعد از اون خواب ديگه آروم شدم
امشبم
گذشت پاي حرفهاي پدر و مادر نشستيم كه بقچه
خاطراتشون از حکایت بزرگي مردان خميني است .
|