سال ۶۱ بود که تعدادی از برو بچه های اشکذری می خواستیم به جبهه اعزام شویم ولی از میان ما تعدادی از برادران کم سن و سال بودند و سن آنها رفتن به جبهه را اقتضاء نمی کرد ولی با هر وسیله و پارتی بازی که شد همگی به جبهه رفتیم، از جمله ی این بچه ها شهید علی اصغر دهقانی، شهید محمد رضا دهقانی و… بودند. از یزد به طرف اهواز حرکت کردیم، در پادگان شهید مدنی اهواز مستقر شدیم. فردای آن روز کلیه نیروها به بیرون از پادگان جهت سازماندهی صف کشیدند که یکی از برادران سپاه بعد از حمد خداوند و درود و سلام بر شهیدان و امام گفت: هر کس بر حسب هرگونه مهارتی که دارد، در هر واحد که می تواند انجام وظیفه کند به آن واحد برود و برای دسته بندی بچه ها، آنها را در چند واحد مجزا دسته بندی کرده، عده ای گروه تخریب، عده ای در قسمت رانندگی و… برادر سپاهی در مورد لطمه ای که در عملیات رمضان به علت عدم وجود تخریبچی ماهر وارد شد را مثال می زد که در این موقع علی اصغر (شهید) بلند شد و با همان صداقت و پاکی که داشت تمام نگاه ها را به سمت خودش جلب کرد. بعد از اتمام صحبت ها محمد رضا (شهید) و من بلند شدیم و به گروه تخریب رفتیم.

اتفاقا بعد از سازماندهی همان برادر سپاهی به طرف واحد تخریب آمد و از خطراتی که بر سر راه این واحد وجود داشت با بچه ها صحبت کرد. گفت: در این واحد هر لحظه امکان دارد یکی زخمی شود و یکی دیگر شهید ولی شما باید کار خود را ادامه دهید. همگی ما گفتیم در راه اسلام و انقلاب و ولی فقیه خود آماده برای انجام هر کاری هستیم. او برای رزمندگان اسلام دعا کرد. سپس بچه های تخریب سوار ماشین شدیم و به طرف واحد تخریب رفتیم در میان ما بچه های دیگری از اشکذر از جمله شهید پور حسینی و شهداء دیگر هم بودند. بچه ها با هم مشغول صحبت کردن بودیم که فرمانده تخریب به طرف ما آمد و با بچه ها از جمله علی اصغر صحبتی کرد و حتی از او پرسید: چرا شما این واحد و این مسیر را انتخاب کردید؟
فرمود: چون این وظیفه خیلی حساس است و برای حفظ اسلام هر کاری می کنیم و جانمان که عزیزتر از اسلام نیست.
سپس آموزش شروع شد. و بعد برای آمادگی و تمرین بیشتر و خنثی کردن مین واقعی به طرف خرمشهر حرکت کردیم. چون خرمشهر زمانی که توسط دشمن اشغال شده بود کامل مین گذاری شده بود و با بچه ها قبل از ورود به میدان مین دو رکعت نماز شهادتین خواندیم.
بعد از آموزش، دو روز قبل از عملیات به گروهان ۲ رفته و اتفاقا چون در آنجا غریب بودیم در بهترین جای چادر ما را جای دادند.

پس از مدتی سوار کامیون شده و به منطه عملیاتی رفتیم موقعی که پیاده شدیم بعد از حدود ۲ کیلومتر پیاده روی در کانالی مستقر شدیم و فرمانده به رزمندگان گفت: عزیزان اینجا خط مقدم است و کسی بالای کانال نرود. بنا به علتی که بعدا توضیح خواهم داد شب را در آنجا گذراندیم. غروب روز بعد فرمانده گفت: امشب شب عملیات است. همه آماده باشید که به حول و قوه ی الهی حرکت کنیم. در آن موقع هوا صاف بود. زمانی که نماز مغرب می خواندیم کم کم ابرها در آسمان پیدا شد و نم نم باران شروع شد تا نماز عشاء خواندیم یک دفعه باران شدید شد و به جایی رسید که سیلی درون کانال راه افتاد و همه به بالای کانال آمدند.
تمام سلاح ها از جمله آر . پی . جی ۷ (۷RPG) که بچه ها داشتند و مهمترین سلاح برای بچه ها در شب عملیات محسوب می شد خیس شده بودند و همه اینگونه تصور کردند که قطعاً امشب به پشت خط می رویم و بعدا با تعویض سلاح بر می گردیم. در این حین ناگهان فرمانده به میان بچه ها آمده و گفت:
رمز عملیات امشب (یا زهرا (س)) است. به یاری خداوند همین امشب طبق امر فرماندهی کل قوا امام خمینی (ره) عملیات را شروع می کنیم. بعدا یکی از فرماندهان توضیح می داد که ما وضعیت را برای امام توضیح دادیم که امام فرمودند همین امشب عملیات را انجام دهید.
حتی به امام گفتیم تمام سلاح های ما خیس شده و حتی آر. پی. جی ۷ هم نداریم که امام فرمودند: بروید از خود عراقیها بگیرید.
آری آنجا بود که دیگر واقعا انسان لمس می کرد که ملاک پیروزی محاسباتی انسانی و بشری نیست و کسی مافوق از انسان و طبیعت هم هست که دستو رمی دهد. بالاخره عملیات شروع شد و بچه ها حرکت کردیم و با کمترین شهید و مجروح به موضع خود رسیدیم. یادم می آید در آخرین نقطه مثل اینکه کسی سلاح آورده باشد. یک ضد هوایی عراقی با سنگر مهمات مربوطه و ده متر آن طرف تر یک چهار لول با مهماتش به دست آمد. حتی بچه ها از آن سلاح ها بر علیه خود عراقی ها به کار می گرفتند. ولی یکی از ماجراهای عجیب و جالب آن موقع، صحبتی بود که یکی از فرماندهان می کرد و با حالت گریه آن را تعریف می کرد: یک افسر عاقی اسیر کرده بودیم که او می گفت ما از طریق جاسوسان خبر داشتیم که شما عملیات می کنید ولی ۲ شب منتظر ماندیم حرکتی از طرف شما ندیدیم، امشب موقعی که باران آمد، گفتیم که حتماً ایرانی ها عملیات انجام نمی دهند. چون خسته بودیم خوابیدیم. یک دفعه شما را بالای سر خود دیدیم. همان موقع بود که شهید پور حسینی را دیدم که چند اسیر عراقی به همراه خود دارد. گفت یکی از عراقی ها با شعار دخیل الخمینی خود را تسلیم کرد و بقیه هم بعد از مدتی از سنگر بیرون آمدند.
خاطره از : بمانعلی خاکساری
ارسال ديدگاه