
دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق، و سر این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند، در نمی یابند. دوستی شب عملیات با من می گفت: کاش مدعیان این حس غریب، را در می یافتند.
این وجد آسمانی که گویی همه ذرات بدن انسان در سماع و صلی راز آمیز عین لذت شده اند؛ نه آن لذت که هر حیوان پوست داری که حواس پنج گانه اش از کار نیفتاده است حس می کند؛ الذ لذات را. گفتم عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر کس نمی بخشد توقیفی است و توفیقی. هر دو . او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم، به یقین رسیدم که شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند.
وقتی کسی می انگارد هر چه را که نبینند و لمس نکند باور کردنی نیست و از تو می پرسد: دستاورد ما در جنگ چه بوده است. از کلمه دستاورد بدت نمی آید؟ من بدم می آید. اگر چه کلمه که گناهی نکرده است، اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ دستاورد کلمه ای است که آدم را فریب می دهد با کلمه دستاورد که نمی توان حقیقت را گفت، چه بگویی؟ بگویی: بزرگترین دستاورد ما انسانهایی بودند به نام بسیجی؟
برگرفته از کتاب آیینه جادو
(مقاله؛ ای بلبل عاشق، جز برای شقایق ها مخوان)
ارسال ديدگاه